![]() |
![]() |
|
| "خدایا شعله ی عشق فانوس وجودم را با باد سرد روزگار خاموش مکن! |
|
امروز دوشنبه است
من متولد می شوم در خدا امروز دوشنبه است دنیا بوی سیب می دهد آشنا مثل لبخندهای تازه ی مادرم امروز تنها بنده ی خدایم و آزاد می شوم به روی همه ی دردها ــ از زایمان تا مورچه ی مسموم کربلایی ــ امروز شکفتن واژه ی زیباییست و من پر از شهوت رفتن ام... امروز دوشنبه است بیایید دوباره به همدیگر سلام دهیم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
دوستان عیدتان مبارک
آخرین شعرمن تقدیم شما باد
به امید سبزی روحتان چون بهار
صدایی مرا می خواند
پرسه های وجودم را می گیرد
از جهل توده ی شهر ، به شعور طبیعت فرا می خواند
صدایی زیبا
آسمانی تر از شکیلا
مرا می خواند،
به آن جزیره ای که کودکی ام را در خواب می دید
تنها چون خدا
جزیره ای روشن
که هیچ کریستف کلمبی الماسش را استعمار نکرده
پیوندش با غروب
و پرواز پرستوهای شرجی اش
در قاب هیچ خانه ای جای نگرفته
صدایی مرا می خواند
به رنگ توحید ابرها
افسار هوایم را می کشد
انگشت شهادتش به نقطه ای سبز اشاره دارد:
آنجا پیامبرترین دختر جزیره
برگ انجیری به لب دارد..
وااااااای باز نماز بیدار نشدم!؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
دلم چون ابرهای تیره در گرمای شرق می گیرد وقتی می نگرم که رنگ سبز عشق به سیاهی گراید و سپیدی خدا به تاریکی ،زیبایی ها غریبانه چون پیامبری ملول به کناری روند و میدان را به قهقهه ی اهریمنان بخشند دلم به اندازه ی تمام دردهای دنیا می گیرد ،وقتی می نگرم همنوعانم چون عاشقی کور خدا را در تاریکی گور می جویند خدا چون عشق همه جا حاضر است و مادرانه همه ی ما را می خواند ولی مای محتاج اما ناد ان ،بی توجه به آن مشتاق خدا را بر مرکبش سواریم ولی او را در جهت خلاف رد پایش می جوییم دلم چرا نگیرد وقتی می بینم که خدای ما از هر حالی به ما نزدیکتر است و ما او را در تاریخ تاریک می جوییم،دلم برای آن می گیرد که که چرا برادرم می گرید برای حسینی عاشق که آزاد زیست و به ما آموخت و سینه های ما را گرمای محبت بخشید اما برادر با دست و زنجیر می زندش برسرش با دست و زنجیر می زندش برسرش در عزای عاشورایی که جامه ی سپید سربلندی را بر اندام زیبای مظلومان پوشاند، اما برادر نعره زنان گریبان می درد و به تکرار پارچه های سیاه بر تنش می پیچاند برای حسینی که افتخار است نه ماتم چه درد آور است ، دردناکتر از کشتن حسین ، آن حسین برای آزاد کردن دین خدایی جنگید که مایه ی نجات من و اوست اما حالا می بینیم که دین در پارچه های سیاه به اسارت در آمده ، در تاریکی خرافات و در حسینیه ها خفه می شود دلم به اندازه ی خون های ریخته شده ی کربلا می گیرد وقتی می بینم اندیشه های حسین قطره قطره زیر زنجیر آن عاشق کور می چکد و خشک می شود اما به آن برادر بگویید که آگاه باشد؛ حسین نه آنست که به پای یزیدیان تاریخ بمیرد بلکه حسین در میان اندیشه هایش زنده است و جاوید چون سایه ی روشن خدا. ومن جامه ای سفید دارم و می خندم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
در را به رویم نبند من خسته جان٬بسترهای سرد طبیعت را پیموده ام تا از خدای خلقت بپرسم : گناه زبانم چیست ؟ گناه زبانم چیست که در حصار دندان هاست ؟ و چرا عصیانش را مخفی گاه دهان خفه می کند ؟ اما ! اما دست ها آزادند می چرخند می رقصند می سازند می جنگند و اندام های سرکش شهوت را در مشت استمناء می کنند باز قلم را سخت گرفته با قدر ت می نویسند قانون نانوشته ی پشت پرده ی عادت را که:« پرنده ی خیال آزادی در دخمه ای زیبا پرورش یابد» - گناه زبانم چیست که در حصار دندان هاست ؟ نمی دانم فلسفه اش چشیدن است یا چشاندن ؟! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
من از اسطوره ای پاک شروع می شوم ٬ از هاله ای گنگ ٬ دیدگان را به بهتی از دنیا باز می کنم٬ ملموس و واقعیت می شوم
من تبعیدی خیالی زیبا هستم به جرم بودن ٬افتاده در دنیای خشک و محروم مادر مرا از خواب زیبای درونش گرفت و جدایی را به بهانه ی گرفتن نانی بر من حاکم کرد٬همسایه های بی رحم گرسنگی ام را به امیدی زیبا اما کشنده فریفتند و مرا به کاشتن بیش واداشتند٬من به سر سبزی اش خوش بودم و خواب رسیدنش را می دیدم٬فصل هایش را ورق می زدم تا اینکه بلوغی بیبست ساله به من فهماند که سبزی بیش تو کشنده تر از سیاهیست. بلوغی بیست ساله تولدی دوباره را در من کاشت نیلوفرانه٬ آره منم «مرح» تاوان جدایی و خواهان وصل در آیین محبت. دریا را ترجیح می دهم به خاک و طبیعت را به شهربازی و آواز قناری را ترجیح میدهم به موسیقی گربه های سیاه٬ به هر زیبایی عاشقم و واژه ها را در رادیکال عشق تفسیر می کنم . شعر را دوست دارم٬شعر عریان ٬بدون پرده٬ به رنگ آب٬که در هیچ ترازویی وزن نمی شود. سیب را دوست دارم ٬ بوی لیمو و مریم را دوست دارم. شب را دوست دارم٬که ارامش است و سکوت٬به شرطی که در کنار آتش باشم ٬هیچکس نمی داند که من با آتش چه نسبتی دارم و روشنایی را که در قلبم می تابد. بلندی را دوست دارم٬وقتی که از غرور کوه بالا می روم و موجودات را کوچک می بینم احساس خدایی می کنم و برای مخلوقاتم اشک می ریزم و برای دردهایشان چاره می سازم. تنهایی را دوست دارم ٬که اوست تنها همدم من و محرم اسرارم.با تنهایی قدم می زنم و دستش را توی دستم می گیرم٬در پیاده رو خیابانها٬درخلوت دانشگاه و در سبزی و کوه٬با تنهایی به بلندی می روم و زمانی که گریه میکنم٬اوست که دستان نازکش را رو ی گونه هایم می کشد و اشک های گرم مرا پاک می کند و مرا نوازش میدهد.احساس می کنم که تنهایی خدا در من حلول کرده٬زیرا در تنهاییست که من های وجود من یکی می شوند و واژه ی عشق را می سازند و در قلب خدا گم می شوند. در هیچ سرزمینی جایم نیست و به هیچ قبیله ای تعلق ندارم٬ جز در وادی انسانیت. غروب را دوست دارم٬اما نمی دانم چرا همیشه طلوع در وجود من موج می زند. ماه مهر و روز دوشنبه را دوست دارم٬زیرا که در این لحظه ها متولد می شوم رنگ سبز را چون سرخ دوست دارم در آتش آبی و چون سفید در تاریکی و چون زرد در بوستان. جاده های سفید عشق را به مقصد زندگی سبز می پیمایم و درختان درمانده در خاک گذرگاه را نوید حرکت در باد می دهم. پرندگان را دوست دارم وقتی که در اسمان آبی بدون هیچ بندی به پرواز در می آیند و به خاطر می آورند خواب آزادی را. آره منم در بند٬جدا٬تنها٬در حصار جهل و بیزار از تکرار آره منم٬در آرزوی آزادی٬وصل٬وحدت٬جویای شعور و مشتاق شکفتن. زیبایی را دوست دارم٬زیرا زیبایم از برای زیبایی و این همه را از برای خدا دوست دارم و اکنون با پیمودن بیست سال٬واژه های غریبی چون طلوع٬شکفتن و بهار و... در وجودم جوانه می زنند! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
چه ظالمانه است
که یک گل،
توی گلدان بمیرد
در ثروت آب و خاک
داغ هجران ببیند
تو غربت پنجره
در انتظار مهر بنشیند
اما
پشت وحشت پرده
در حسرت نور بمیرد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
با نسیم صبح
پرواز خواهم کرد
تنهای تنها
به منقار می گیرم حقیقت را
هم چنان پرواز خواهم کرد
از رنگ ها گذر خواهم کرد
و به توحید آبی
چشم خواهم دوخت
هم چنان گذر خواهم کرد
تا جایی که فریادم را
گوشی جز خدا نیست
آن جا که جز نور پرده ای نیست
در همسایگی کهکشانها
به رنگ باد
لانه ای خواهم ساخت |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
گورستان
من گریه نکردم به برادر قدسی ام
که از خشم موسیقی خمپاره ها زیر رقص شقایق پرپر می شد
من گریه نکردم به کودک گرسنه ی کابلی ام که از ترس بمب های خوشه ای نمی توانست جنازه ی افتاده ی پدرش را بوسه زند
من گریه نکردم به مادر همسایه ام که باغچه ی حیاط خانه اش را به گورستان دردانه اش بدل کرده بود
من گریه نکردم حتی به طفل معصومم که زمانی پدربزرگش در هیروشیما شیمیایی شده بود... آخ چه رویین قلبم من که به زخم دست های خودم می خندم
************************************ مزرعه
آی گنجشککا که مزرعه ی سبز خواب چشمانتان را می ربود سایه ی آفتاب گردان را آشیانه کنید نترسید... آنهایی که به شکل آدم می بینید٬ مترسک اند
لباس تو خالی حتی می توانید ٬ جیب شان را لانه کنید!
*************************************** شعر طرح
بوی جنین زخمی از فاضلاب شهر می آید آی رهگذران تا کی می خواهید نفس نکشید؟ *** |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
دنیا مثل اتاق مصاحبه ایست که از انسانها معنی زندگی را می پرسند
بیشتر انسانها یک تعریف از زندگی را طوطی وار تکرار می کنند اما هستند انسانهای پراندیشه ای که نگاه به زندگی را تغییر می دهند وپرسش کننده را به تحسین وا می دارند اینها هستند زندگی را متحول می کنند «چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.....» |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
در انتهای خیابان امام از کنار گل فروشی رد شدم بوی پلاستیک می داد؟!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
غریبه ای تشنه بودم،
آن سوی بیابان ،در انتظارمردن
ناگهان !
رنگین کمانی برق زد درچشم سیاهم
زیررنگین کمان جوشیده چشمه ای سرد
تکیه زده بر بیابان
آن چکیده ی چشم آسمان
چون فکر شیفته ای روان
رقص آبش دلربا بود
پاک آشنا بود
آنجا اشک مریم بود |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
دلم می خواد قصری بسازم به شکوه محبت به بلندای کهکشانها به رنگ سبز و پنجره های آسمانی و دروازه ای روشن پرچمش کبوتری سفید باشد و بی هیچ خاکی ،در قانون آزادی عاشق ترینش حکومت کند و من این قصر را چنان آیینه کاری می کنم که تمام نور خورشید را جذب کند و به تمام دنیا منعکس شود و عاشقان را چنان مجذوب این قصر کنم که همه آن را ملک خویش شناسند دوست دارم این قصر را برساحل دریا بنا کنم و من در هوای شرجی نظاره گر زیبایی غروب خورشید،... و تو کمکم کن ای عاشق ترین عاشق در فریاد محبت بتاب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
گشتم همه جا را از عشقی که در همسایگی بود پرسیدم از افسانه های یکی بود یکی نبود پرسیدم از برق چشمی که به من روشنایی می داد پرسیدم از آرامش غروب خورشید پرسیدم از زلال ترین چشمه های جاری از کوه محبت پرسیدم حتی از قطره ی شبنم روی برگ گل سرخ گشتم همه جا را دست رازها به سویی بود سراغ از همان سو گرفتم تا به منشا زیبایی رسیدم سر از وادی مهربانی در آوردم روی گل مادرم را دیدم که مشتاقِ من محتاج بود |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
الهی! عظمت ترا سزاست و بس ![]() ![]() الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی و آن دل همه سوز هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست دلم پر شعله گردان سینه پر درد زبانم کن به گفتن آتش آلود کرامت کن درونی درد پرورد دلی در وی درون درد و برون درد دلم را داغ عشقی بر جبین نه زبانم را بیانی آتشین ده دلی افسرده دارم سخت بی نور چراغی زو بغایت روشنی دور بده گرمی دل افسرده ام را فروزان کن چراغ مرده ام را اگر لطف تو نبود پرتو انداز کجا فکر و کجا گنجینه ی راز به راه این امید پیچ در پیچ مرا لطف تو می باید دگر هیچ (وحشی بافقی) ![]()
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ؟......! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خاطرات کودکی احساس من
سبز باشید همیشه از وجود اشک خدا و به امان خدا... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
صلح جهان پایگاه ادبی خزه ادبی عروض باغ همسفران (سیامک) روزهای خاکستری(منجزی) طلوع(نرگس) اندیشه ها(هاشم) سروش نگاه لیلا فرجامی |
|
RSS
|